سلام![]()
پسری يه دختری رو خيلی دوست داشت که توی يه سی دی فروشی کار ميکرد. اما به دختره در مورد عشقش هيچی نمیگفت. هر روز پسره ميرفت فروشگاه و يک سی دی ميخريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون دختره. بعد از يک ماه پسره مرد
وقتی دختره به خونه پسره رفت تا ازش خبر بگیره مادر پسره گفت که او مرده و دختررو به اتاق پسره برد
دختره ديد که تمام سی دی ها باز نشده
دختره هم گريه کرد و گريه کرد تا مرد
ميدوني چرا گريه کرد؟
.
.
چون دختره تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه های سی دی گذاشته بود...![]()
دوباره سلام![]()
نمیدونم اولشو خوب شروع کردم یا نه. ولی اینو خوب میدونم که صاحب اصلی این وبلاگ با وبلاگ و نویسنده ی این پست قهره..
اونایی که میشناسن این وبلاگو در جریان یه سری اتفاقات عجیب و غریب تو این وبلاگ هستن. اما
اونایی که نمیشناسن باید بدونن که این وبلاگ سال ۸۳ یا ۸۴ بود که توسط مریم(صاحب اصلی وبلاگ) به ثبت رسید. منم از اخر سال ۸۵ باهاش اشنا شدم و یکی دو سال این وبلاگو باهاش نوشتم. ولی نزدیک به ۱ساله که به دلایلی این وبلاگو حذف کرده بود. که منم اخرش نفهمیدم چرا این کارو کرده بود.خلاصه نزدیک ۳ساله باهاش ارتباط دارم ولی هنوز نمیدونم چی ته دلشه. الانم با ماجرای زندگیمون کار ندارم. انشا الله وقتی مریم برگشت ، ۲تایی همه چیرو مفصل واستون تعریف میکنیم. ۳سال باهاش زندگی کردم اندازه ۱۰ سال حرف دارم واستون.
اگه این وبلاگو تنها نذارید و از گل فروشیمون گل بخرید منم قول میدم از این داستان قشنگا براتون بذارم تا حالشو ببرید.
اگه این داستانم کمی ناراحتتون کرد معذرت میخوام. سعی میکنم بقیه داستان ها قشنگ باشن.
PM : هر کی مریمو میشناسه و باهاش ارتباط داره بهش بگه که من خیلی دوسش دارم
و منتظرش میمونم![]()
پیشاپیش از همتون متشکرم که گل میخرید و ما رو تنها نمیذارید ![]()
